غار افلاطون یکی از به یادماندنی ترین و پرسروصداترین تصاویر فلسفه است .افلاطون در کتاب جمهوری از ما می خواهد زندانیانی را در غاری زیرزمینی با آتشی افروخته در پشت سرشان تصور کنیم .این زندانیان چنان در بندو زنجیراند که فقط می توانند سایه های افتاده روی دیوار مقابلشان را ببینند.اینها سایه آدمکهایی است که بدست افرادی پنهان در پشتشان در جلوی آتش به بالا و پایین حرکت می کنند. زندانیان کوته بین تصور می کنند تنها چیزی که برای دیدن وجود دارد همین سایه ها هستند. اگر آنها از بند رها شوند و مجبور شوندتا به سوی آتش و آدمک هارو برگردانند ،متحیروسرگردان می شوند وچه بسا در همان حالت اولیه بمانند. فقط تعداد اندکی می توانند با درک اینکه آنچه می بینند فقط سایه آدمک هاست کنار آیند، تنها این انسانها هستند که سفرشان را به سوی آزادی ،از راهی که از جلو آتش می گذرد و سرانجام به بیرون غار می رسد آغاز می کنند. آنان در بیرون از غار نه تنها آدمکها بلکه اشیای واقعی ،چیزهای مربوط به جهان واقعی را می یابند.
آنچه این تصویر را تا بدین حد جذاب جلوه می دهد این عقیده است که ممکن است ما شبیه این زندانیان باشیم،وهر آنچه را که بطور معمول واقعیت تلقی می کنیم شاید در واقع سایه و نمودی بیش نباشد، و اینکه ممکن است جهان واقعی چیزی کاملا متفاوت باشد.
البته ما درتجارب عادی امان با نمود،کاملا آشناییم و معمولا می توانیم تفاوت میان آنها را بازگو کنیم.تکه چوب درون آب ظاهرا خمیده به نظر میرسد اما به سادگی می توانیم ثابت کنیم که واقعا راست است.اما اگر مطلقا هر چیزی که با ان رو به رو می شویم ،هر چیزی در تجربه روزمره امان فقط یک نمود ،یک توهم و کاملا متفاوت با واقع می بود ،آن گاه هرگز نمی توانستیم تصور کنیم که در این راه مرتبا در حال فریب خوردن هستیم .تصور می کردیم که واقعیت را حقیقتا درمی یابیم وآنچه می بینیم همه آن چیزی است که برای دیدن وجود دارد .
اگر کسی قادر به دریدن این پرده پندار می بود و می توانست ذات حقیقی واقعیت را به چنگ آورد ،آن گاه دیگران را غیر از زندانیانی محبوس در جهان توهم نمی دید . برای او هر آنچه که زندانیان آن را واقعیتی سخت و محکم می پنداشتند بیش از سایه ای به نظر نمی رسید.
می توان تفاسیر متعددی از داستان غار داشت. نخست اینکه این داستان "دعوتی است به اندیشیدن،به جای تکیه بر نحوه نمود اشیا به ما"،در آغاز تفکر فلسفی درباره باورهایمان ،باید از این اطمینان نسنجیده خود ،که آنچه معمولا دانش فرض میکنیم واقعا دانش است دست بکشیم. باید به عقاید دریافت شده و باورهای مشترک انتقادی باشیم،دوم اینکه افلاطون می گوید :"روشن بینی فلسفی هنگامی پدیدار می شود که ما از درون غار بگریزیم و به میان نور خورشید،جایی که می توانیم اشیای واقعی را ببینیم قدم بگذاریم."ادعای افلاطون این است که تجربه حسی فقط سایه ها را در دسترس ما می گذارد .برای به چنگ آوردن ذات حقیقی واقعیت باید از وابستگی به تجربه حسی کاملا رها شویم و فقط عقل را بکاربندیم.
تمثیل غار از این جهت مهم است که که ما را به نخستین مواجهه ما میان فلسفه و سینما می کشاند. اغلب گفته می شود که شباهت های مرموزی میان غار افلاطون و سینمای جدید وجود دارد. بسیار شبیه "نمایش تصویری افلاطون"،در سینما هم ما در تاریکی می نشینیم وو مبهوت تصاویری می شویم که از واقعیت به دور است.همین ساختار سینما با ساختار غار افلاطون هم تراز است. مخاطبا سنما به تصاویری نگاه می کنند که بر پرده سینما در روبه رویشان افکنده می شود.این تصاویر حاصل عبور نور از یک تکه فیلم در پشت سر افراد است. خود این تصاویر روی تکه فیلم صرفا یک کپی از اشیای واقعی بیرون سینماست.
اینها مشابهت های در خور توجهی است. در واقع اغراق نیست اگر بگوییم که سینما به عنوان یک مکان توهم،صورت پیشرفته غار افلاطون است. آنچه که روی پرده سینما افکنده می شود صرف سایه نیست بلکه تصاویر واقع گرایانه ای است که به نحوی استادانه ساخته و پرداخته شده است.
تاریخ سینما خود یکی از نمایش های واقعیت است که به نحوی فزاینده رو به کمال بوده است ،افزون تدریجی صدا و رنگ این توهم را کامل تر می کند. به علاوه فیلم ها معمولا به دلیل تدوین یکپارچه،مانع از جلب توجه به این امر می شوند،آنها فقط نمایش هایی از واقعیت بر پرده سینما هستند و نه خود واقعیتبعبارت دیگر هر زمان که ما پا به سینما می گذاریم تجزبه فکری افلاطون را بازسازی می کنیم.
همواره می توان در مورد خود سینما برحسب مفاهیمی غارمانند بیندیشیم،به عنوان جایی که از واقعیت بدان پناه می بریم ،می توانیم بدان جا برویم تا از جهان بیرونی فرار کنیم و کاملا در فریب،توهم و خیال غرق شویم. البته این نکته مهم است که علیرغم شباهت های آشکار میان سینما و غار افلاطون،تفاوت های مهمی نیز میان آنها وجود دارد. آن نوع فریبی که در گزارش افلاطون به چشم می خورد بسیار عمیق تر از هر نوع فریبی است که در سینما ممکن است رخ دهد. اگر تصویر سینمایی فقط یک نمایش و توهم است ،توهمی است که ما به اختیار،خود را در معرض آن می گذاریم،با آگاهی کامل از وضعیت آن به عنوان یک توهم به خود اجازه می دهیم تا ما را بفریبد. این امر که تصویر سینمایی ما را جدا فریب نمی دهد حقیقتی را که اندکی پیشتر اشاره کردیم می نمایاند،اینکه ما معمولا می توانیم میان توهم و واقعیت ،میان نمود و امر واقع به خوبی و کاملا فرق بگذاریم.حتی اگر این توهمات مانند توهماتی که در سینما می بینیم،نسبتا خوب پرداخت شده باشند،بازهم می توانیم میان آنها فرق قائل شویم. به علاوه ترک سینما وبازگشت به "جهان واقعی" همگی درون تجربه عادی امان رخ می دهد،درست همانطور که میان میان نمود و واقعیت در سینما تمایز می گذاریم،این تمایز را در حیطه تجارب عادی امان نیز قائل می شویم. برای افلاطون برعکس،خود تجربه عادی کلا یک توهم است. برای فرار از این توهم ودرک واقعیت،باید به کل از حیطه تجربه عادی فرار کنیم.
ما از آن حیث زندانی هستیم که محدودیت های تجربه روز مره یا محدودیت های فهم معمولی امان از جهان ،ما را از به چنگ آوردن نظم حقیقی اشیا بازمی دارد.اشاره دیگری نیز در گزارش افلاطون وجود دارد و آن اینکه نادانی می تواند ما را به معنایی عینی تر برده سازد.افلاطون زندانیان را طوری به تصویر می کشد که سایه آدمک هایی را که دیگران به دوش می کشند واقعیت می پندارند.در نتیجه وقتی تصاویری را که دیگران به خورد ما می دهند واقعیت بپنداریم و هر آنچه را که آنها می خواهند باور کنیم عملا برده آنها می شویم.
فقط اگر انتقادی برخورد کنیم و به این فهم برسیم که اینها تصاویر غلط چه چیزهایی است ،در موقعیت رهایی از بند این نوع بردگی قرار خواهیم گرفت.داستان غار افلاطون با نگاه به مفهوم زندان و چیرگی آن مضامین گسترده تری را به میان می آورد .